توهم
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧  

چرا فکر می کنیم مهربانترین مردم دنیا هستیم؟

چرا فکر می کنیم با هوشترین مردم دنیا هستیم؟

چرا فکر می کنیم با فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم؟

چرا فکر می کنیم کشورمان از همه کشورهای دنیا زیباتر است؟

چرا فکر می کنیم هرچی خوبه مال ماست وهرچی بده مال دیگر کشورهای دیگر است؟

چرا فکر می کنیم اینقدر مهم هستیم؟

ودریک جمله چرا اینقدر از خود راضی وبه قول معروف از خود متشکر هستیم؟!!

واقعا چرا به جای اینهمه از خود تعریف کردن ودچارتوهم شدن یه کم چشممان را به روی واقعیات بازنمی کنیم ونگاه نمی کنیم ببینیم اینجورها هم که فکر می کنیم نیست!!!

آخه با حلوا حلوا کردن که دهن شیرین نمی شه...

بیاییم فقط یه روز وقتی تو خیابون قدم می زنیم به دوروبرمان، به رفتارهای اجتماعیمون ، به کوچه پس کوچه هامون و... یه  کمی عمیق تر نگاه کنیم ببینیم واقعا اینهمه نابهنجاری ورفتارهای عجیب وغریب جای اینهمه تعریف وتمجید داره؟؟؟

بیاییم به جای اینهمه هندوانه گذاشتن زیر بغل همدیگر یه کم سعی کنیم واقعیات را بگیم وسعی کنیم خودمونو وجامعه مان را اصلاح کنیم.

 

  • یه روز وقتی داشتی سوار قطار مترو می شدی ودیدی چطور بیشتر مردم  فقط به خاطر چند دقیقه نشستن روی صندلی (درواقع خودخواهی)  حاضرن به بدترین شکل ممکن به حریم شخصی یکدیگر تجاوز کرده ، همدیگر را  هول بدهند ، مشت ولگد نثار هم کنند ویا حتی به یکدیگر فحش وناسزا بگن! یاد این شعار بیفت که مردم ما یکی از مهربانترین مردم دنیا هستند!
  • یه روز وقتی نشستی پای اخبار علمی وفرهنگی ودیدی که تو دنیا  چه پیشرفت های علمی اتفاق افتاده وچه تکنولوژی هایی ایجاد شده که حتی ما تصورش را نمی تونیم بکنیم یاد این شعار بیفت که مردم ایران با هوشترین مردم دنیا هستند.
  • یه روز وقتی تو یه پارک نشستی ویا کنار خیابون ایستادی به تک تک رفتارهای مردم نگاه کن. از طرزرفتارشون با طبیعت گرفته تا نوع برخوردشان با یکدیگر...رانندگی درخیابانها ،  آشغال هایی که به زمین ها وجوی های آب ریخته می شه ،  متلک هایی که بین دختر وپسرها رد بدل می شه و...  آنوقت یاد این شعار بیفت که مردم ما با فرهنگترین مردم دنیا هستند ! و...

بله ما ایرانی هستیم ! وطمنان  را دوست داریم. باید اونو  بهترین جای دنیا بدونیم.  باید بهش عشق بورزیم. اما هیچ کدوم از این شعارها نشان دهنده عشقمان به وطن وهم وطنمان نیست! باورکنید اینها همه ظلمه! ظلم  به وطن وبه خودمون

اینکه سعی نمی کنیم رفتارهامون را اصلاح کنیم. اینکه به یک مشت شعار دل خودمان را خوش کردیم! اینکه فقط زشتی های مردم دیگر کشورها را می بینیم وچشممان را روی زشتی های خودمون می بندیم!

مردم! تا کی می خواهیم برامون کارتون بسازن و اصول اولیه رفتار اجتماعی و شهر نشینی ورعایت قوانین را به این روش بهمون یاد  بدهند؟

تا کی می خواهیم به این چیزها بخندیم واز کنارشون به راحتی عبور کنیم؟!

تا کی می خواهیم وقتی یه خارجی به ایران سفر کرد اولین سوالی که ازش می پرسیم این باشه که نظرت راجع به برخورد  مردم ایران چیه ووقتی اون می گه خیلی مهربانند، دردل احساس غرور کنیم؟

بیاییم نه تنها با یه غریبه بلکه با خودمون با دوست، همکار،همسایه ودریه کلام هموطنمان نه فقط  درروزهای خاص مثل جشن نیکوکاری ورمضان و... بلکه همیشه مهربان باشیم وبا احترام رفتار کنیم.

بیاییم کمی دررفتارهای اجتماعیمان تعمق کنیم.

بیاییم  درواقعیت نه درشعار کشورمان را دوست داشته باشیم وکاری به این نداشته که راجبعمان چی می گن؟!

بیاییم یه کم چشممان را به روی خودمون و دنیا  باز کنیم!

 

 



 
سحر گاه رفتن...
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦  

سلام ای غروب  غریبانه دل        سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن           خداحافظ ای قصه عاشقانه

خدا حافظ ای  آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه                    خداحافظ ای هم نشین همیشه

خداحافظ  ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من            تورا می سپارم به دل های خسته

تورا می سپارم به مینای مهتاب          تورا می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته    تورا می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تورا تا نسوزد       به دل می سپارم تورا تا نمیرد

اگر چشمه واژه ازغم نخشکد                   اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ وبار دل من

خداحافظ  ای سایه ساره همیشه           اگر سبزرفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه ...

                                                                                                         احسان خواجه امیری 

 

 

 

 

 

 



 
انتظار
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦  

زندگی چرخ بازیگر عجیبیه و هیچ کدام از ما نمی دونیم برای هر چیزی قراره چه طوری چرخ  بخوریم وآخرش کجا می ایستیم؟

قصه من وتو قصه تازه ای برای این چرخ نیست این ما هستیم که همه چیزو برای اولین بار تجربه می کنیم وبا هر تجربه ای سختروسخترمی شیم پس نه اولین هستیم نه آخرین .

چرخ بازیگر به چرخش خودش ادامه می ده وما  همچنان در حال تجربه کردن وانتظار که در نهایت کجا خواهیم ایستاد...

 

                



 
باران
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آذر ،۱۳۸٦  

می گن خدا وقت بارون دعای  آدمو مستجاب می کنه بیایید از ته دل برای همدیگه دعا کنیم

برای شادی وسلامتی همه

برای خوشبختی وموفقیت همه

برای هرچیز خوب که تو دنیاست  برای همه آدمها چه خوب وچه بد

واز خدای بارون تشکر کنیم که نعمت به این زیبایی را به همه هدیه می کنه چه  به آدمهای خوب وچه به آدمهای بد

 وبدونیم تا وقتی بارون هست زندگی هست ...

 



 
...
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦  

خدا گفت : زنجیرهایتان را پاره کنیدشاید نام زنجیر شما عشق است

یک نفر زنجیرهایش را پاره کردنامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود ونه زنجیری

این نام را شیطان براو گذاشت

شیطان آدم را در زنجیر می خواست

لیلی مجنون را بی زنجیر

لیلی می دانست خدا چه می خواهد

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند

لیلی زنجیرنبود لیلی نمی خواست زنجیر باشد

لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر آزادی است...



 
روز تاريک
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥  

چهار پنج سالی بيشتر نداشت. با دستانی کوچک وسياه فال می فروخت.

به چشمانش نگاه کردم. چقدر معصوم ودوست داشتنی بود. می خواستم از او فالی بخرم که قطار مترو آمد ومن با عجله سوار شدم. او هم سوار شد ودر جايی نزديک من ايستاد و بی معطلی پرسيد: الان شبه يا روز؟؟؟

با تعجب نگاهش کردم وگفتم: روز! واو با شنيدن اين حرف به سرعت وقبل از بسته شدن درهای قطار پياده شد!

بغض در گلويم نشست...

 



 
قسمتی از بهشت
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥  

باز هم صدای پتک می یاد صدای خراب کردن دیوارهای یه خانه قدیمی توی یکی از همین کوچه های نزدیک.

صدای ریختن سقفی که سالهای سال تو زمستان وتابستان سر پناه صاحبانش بود، صدای کندن دروپنجره هایی که سالهای سال نور خورشید وهوای بهاری را به صاحبان خانه هدیه می کرد... صدای دیوارهایی که نگذاشت همسایه صدای گریه تو را بشنوه...

صدای پتک می یاد صدای خراب کردن خاطره ها...

خدا را شکر آنروز که داشتن دیوارها وسقف خانه قدیمی مان را خراب می کردند در نزدیکی آن نبودم که صدای فروریختنش را بشنوم...

خانه ای که برای من خانه رویاها بود خانه ای که نقطه نقطه اش را دوست داشتم...

خانه ای که وقت خداحافظی دیوارهای حیاطش را می بوسیدم ومی بوییدم وبغضمو فرو می خوردم

عجیبه! هنوزم که هنوزه همه مان خواب آن خانه قدیمی را می بینیم که برایمان صفا وزیبایی دیوارها وپنجره ها وحیاطش بی شباهت به قسمتی از بهشت نبود!

خواب می بینیم که هنوزم هست وما برگشتیم به زمان گذشته وداریم آنجا زندگی می کنیم ونا باورانه می گیم: چقدر خوب که بابا اینجا را نفروخت!!!

نمی دونم شاید قسمتی از روح همه مان آنجا در بین آجرها ودیوارها وسقفی که دیگر نیست جا مانده...

شاید گلها ودرختهایی که دیگه نیستند یادشان نرفته که تو عالم بچگی چقدر براشون شعر می خوندم وساعتها به تماشاشون می نشستم...

شاید پایه های اون خونه تو عالم رویا هنوزم برروی خاطرات زیبای ما استواره که وقتی به خوابمون می یاد هنوز با خودش بوی زندگی می یاره ...

 



 
سوال بی جواب
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥  

بهار سال 85 برای من که خیلی زود ازراه رسید. تا ده پانزده روز پیش از این دائم از خودم می پرسیدم واقعا یکسال دیگه هم تمام شد؟!

مخصوصا وقتی تو کار خانه تکانی کمک مادرم می کردم این حس بیشتر در من شدت می گرفت که واقعا یکسال از گرفتن این گرد وغبار از این دیوارها وپنجره ها گذشته؟!!!

یکسال ازکاشتن بنفشه ها تو باغچه، یکسال از آن روز که بابا اسکناس نوی عیدی را از لای قران درآورد وبهم داد ویکسال ازعکسهای یادگاری که سرسفره هفت سین با همکارها تو اداره انداختیم...

تا حالا چندین بار این جمله را از زبان یه دوست شنیدم که با تاکيد ولحن خاصی می گفت: این عمره که داره می گذره ها!!!

ويا یه جایی خوندم که نوشته بود: هیچ کس دوبار به دنیا نمی یاد...

وقتی یه این چیزها فکر می کنم دلم می خواد قدر عمری که داره به سرعت برق وباد می گذره ومنو با خودش می بره بدونم. اما آخه چطوری؟ این از آن سوالهاست که هیچوقت براش جوابی پیدا نکردم!

یاد یکی ازهمکارها به خیر که یه بار می خواند:

از زندگی گله دارد جوانیم            شرمنده جوانی از این زندگانیم

راستی دلتون نگیره درهرحال عیدو بهار  برهمه مبارک



 
جای منم نفس بکش
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤  

 

همسن وسال من بود

تونگاهش شور زندگی موج می زد

ولبهایی که همیشه می خندید

حتی یه لحظه نمی تونم تصویرشو از تو ذهنم پاک کنم

انگار داره دائما بهم نگاه می کنه و با من حرف می زنه

می گه به جای منم بخند نفس بکش دوست داشته باش

می گه برای چیزهای کوچک دنیا غصه نخور

می گه تا زمانیکه خدا بهت فرصت داده اززندگیت لذت ببر

شاید همین روزها نوبت تو هم مثل من برسه که کوله بارسفرو بسته ونبسته ناگزیر به رفتن باشی

حالا اون زیرخاک خوابیده ومن روی زمین بیدار

نمی دونم شایدم برعکس اون تو آسمونها بیداره و آزاد ومن خوابم وگرفتار این خاک...

خوابیدی بدون لالایی وقصه    بگیرآسوده بخواب بی درد وغصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی    توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه     جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی      یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی وآدمکها روجا گذاشتی     قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی    تو توجنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه    اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره       توی دنیایی که آدمک نداره

 

 

 

 



 
نوبت تو
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤  

در لحظاتی که چون باد درگریزند

درروزهایی که پر هیاهو وسراسیمه درگذرند

عشقی حقیقی وپایدار قلب تورا فتح خواهد کرد

ولی فقط یکبار...

آنگاه که نوبت تو فرا می رسد

به سادگی آنرا فرو مگذار

چون در چشم بهم زدنی

عشق می میرد وبخت می گریزد

وناقوس تنهایی در زوایای روحت طنین انداز می گردد

لحظه ای که سرنوشت

درگوش تو نجوا می کند

وعشق در قلبت می شکند

تردید مکن...

زیرا سرانجام

ارزش آنرا درخواهی یافت

آنگاه که عشق پایدار به توروی می آورد

تنها یکبار

فقط همین یکبار...

برگرفته از یک نوشته